تبليغاتX
اورمزدان - خودکشی کردم و برگشتم

اورمزدان

قرار نامیرایی نهاده بودیم.

از آن قرار های احمقانه دوران جوانی . دی ماه بود .

شال گردن رنگ رنگش که همه دیوانه اش بودیم را انداخته بود و با چشمان قرمزش پیشنهاد این قرار را داد . آن روزها عجیب شده بود . به یکباره زیر همه چیز زد . کلاس و دانشکده و فلسفه . ساعت ها روی نیمکت سبز رنگ پریده روبروی دانشکده می نشست و به جلوی کفش هایش نگاه می کرد . گاهی هم با خودش حرف می زد . هرگز نفهمیدم چه می گفت . بالاخره سر کلاس آمد . فوکو شناسی داشتیم .

فلسفه قدرت و دانش .......

نشست آخر کلاس . زل زد به استاد . وقتی قرار یک طوفان بود قیافه اش مانند گربه های وحشی در انتظار شکار می شد . براق و صامت . آن قدر نگاهش سنگین بود که استاد همانطور که رو به تخته بود گفت : جناب رهی خان معاصر می بینم که زیاد با فوکو موافق نیستی.

سکوت همه کلاس را پر کرد . رهی نمونه و محبوب همه اساتید .

ـ نه . اصلا .

از کلاس بیرون رفت و هرگز بازنگشت .

قرار نامیرایی را در یک کافه گذاشتیم . کسی جرات خندیدن  یا مخالفت نداشت. گفتم: یعنی چی رهی؟ اینم از اون مسخره بازیهای جدیدته؟

خندید و دستم را فشرد . چشم های همه روی دستان ما ثابت و خیره ماند. رهی و این کارها؟

صورتش را به صورتم نزدیک کرد. بی اینکه پلک بزند. نی نی لرزان چشمانش را می دیدم. دستم را از دستش بیرون کشیدم. بلند شدم.

ـ از مسخره بازیهات حالم به هم می خوره معاصر .

ندیدمش. هرگز. گهگاهی چیزهایی به گوشم می رسید که رهی در یک روستا زندگی می کند. معلم بی مزد شده است و هنوز در پی نامیرایی.

ماجرای نامیرایی از ذهنم بیرون شد. مشغله های زندگیم آن قدر زیاد بود که هرگز به دوران دانشکده و خل بازیهایش فکر نمی کردم . خانه قدیمی پدری و تنهاییم مجال فکر کردن به روزهای خوش را نمی داد.

زمستان شد. دی ماهی سرد و پرسوز.

در کوچه را که بستم صدایش را شنیدم. آرام و شمرده و محکم.

ـ نامیرایی که هنوز؟

سرمای هوا کمکم کرد تا بهتم را زیر شال گردن پنهان کنم. دستش را جلو آورد: رهی معاصر هستم.

سر و کله اش چه ناگهانی پیدا شد. مردی بلند و موقر که جذابیتش مجال حرف زدن را از من گرفته بود.

ـ چیه ؟ رهی معاصرم. همکلاسیِ سابق.

کنارم گام برمی داشت. صدای قدمهایمان در سرما و در دی ماه می پیچید.

ـ می دانی خودکشی کردم و برگشتم؟

ـ دیوانه .

ـ نامیرایی. شک داشتم اما مطمئن شدم.

ـ که چی؟

ـ که همیشه و هنوز انسان قدرت دارد. با دانش ...

ـ یادمه فوکو رو زیاد دوست ...

خندید. چیزی درونم شکست. دستم را گرفت. همیشه غیر منتظره بود.

ـ رهی. رهی. وای دارن ...

ـ نگات می کنن؟ به درک.

با صدای بلند فریاد زد و دستم را کشید.

ـ علت نامیرایی من. نامیرایی من ...

صدایش در رگهایم جاری شد و گرم شدم.

دی ماه آن سال نامیراترین و گرمترین دی ماه روی زمین بود.

پی نوشت: نقل از این وبلاگ

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام دی 1386ساعت 11:33  توسط ساقی   |