خودم را به کوچه ی "علی چپ" نمی زنم. سعی نمی کنم خوب بشوم. سعی می کنم خوبی را به دست بیاورم و "خوبی" بشوم.
درس نمی خوانم و کتاب. تو را می خوانم. چشمهایت را که پر از مثنوی است. بگذار احمقانه ها به من بگویند رمانتیک. من اینجوری پیدایَش می کنم "خود" را.
هر لحظه را دو بخش کرده ام: زیستن و جاری شدن. دستی به سر و روی نمای بیرونی کشیده ام. و آن تو هر غلطی که بخواهم می کنم. می گذارم به حقیقتم بگویند مجاز. اینطوری بهتر است. هم من راحت می شوم هم آنها.
می دانم چقدر کم می آوری ام و به من حسودی ات می شود برای این پررویی هایم. سعی می کنی به روی خودت نیاوری. سعی می کنی. با به موقع مسواک کردنِ دندانهای زیبایت. با لباسهای اتو کشیده پوشیدن. با سرِ وقت رسیدن به قرارهای رسمی.
خودت را در چارچوبی که در آن جا نمی شوی، می چپانی. می ترسم "آنها" بشوی. می ترسم اینجوری خفه بشوی، پروانه ی محبوبِ من!

