تبليغاتX
اورمزدان - شب

اورمزدان

"های های گریه می کرد و دو دستی تو صورتش می کوبید. گونه هاش سرخ شده بود و خراش خورده بود. سوزش پوستش رو تو رد نمکین اشکاش احساس می کردم:

خواهر زاده ها و برادرزاده ها و دختر سه ساله ی خودش، جلوی چشماش تو ماشین سوختن و نتونست هیچ کاری بکنه. دو تاشون تا برسن بیمارستان مرده بودن و تن لت و پار و نصفه نیمه شون رسیده بود بیمارستان و واسه سه تای دیگه هم کاری نمی شه کرد. تا امشب صبح بشه می میرن.

سیلندر 11 لیتری گاز رو گذاشته بود تو ماشین و در رو بسته بود تا پولش رو حساب کنه و برگرده. در رو قفل کرده بود که خطری بچه ها رو تهدید نکنه. چی باعث جرقه شده بود، خدا می دونه. کپسول گاز نشت کرده بود و ماشین آتیش گرفته بود. شیشه ها سنگ شده بودن. مردم هر کاری می کردن، نمی شکستن. چقدر طول کشید که کپسول منفجر شد؟ انگار هزار سال و انگار یک لحظه. 

بیست و هفت سالش بود. کمرش تا شده بود. دختر سه ساله ش جلوی چشماش تیکه تیکه شده بود و نتونسته بود کاری بکنه و مرد، انگار که فراموشش کرده باشه مدام زیر لب می گفت: جواب شوهر خواهرمو چی بدم. تو چشم زن داداش چه جوری نگاه کنم.

صدای بچه ها هنوز تو گوشش بود: دایی ما رم ببر. عمو بذار ما هم بیایم. به خدا اذیت نمی کنیم. دعوا نمی کنیم ... . بابایی! پش من چی؟ منم ببل دیگه ...

از صبح تو صف گاز وایساده بود. غروب اومده بود یه لقمه بخوره و دستشویی بره و برگرده. حالا دیگه حتمن نوبتش شده بود. بچه ها همراهش شدن. کاش نمی شدن ...

مهین خانوم پرستار شیفت بود که بچه های سوخته رو آوردن بیمارستان. شیفت که جا به جا شد، اومده بود خونه و همین طور مویه می کرد و اشک می ریخت. هر کی یه گوشه چمباتمه زده بود و زانوی غم بغل گرفته بود."

بیست و سه سال گذشته و این تصویر شوم امشب از جلوی چشمام محو نمی شه. مو به مو یادمه که حتا کی کجا نشسته بود. هوای خونه ی بچگی هام رو کرده بودم. اما کاش این نیمه شبی می تونستم به بهونه ای ترکش کنم. چشمام رو که می بندم، سوختنِ بچه ها جلوی چشمامه و باز که می کنم، مویه ی مهین خانوم، مستاجر مامان بزرگ.

پا می شم می رم تو حیاط. سرده. انگار تو روزای آخر بهمن، پاییز برگشته. باد زوزه می کشه. برگای درخت پرتقال زیر پام خش خش می کنن. سردمه. اما سعی می کنم بچه ها رو تو بغلم گرم نگه دارم.

یه بند جیغ می زنن. دل درد دارن یا جاشون خیسه؟ گشنشونه یا سرما خوردن؟ بی قرارِ مادرشونن؟

کاش این طور بود. اما این فقط یه کاشه.

هفت سال بچه دار نشده بودن. بچه نداشتن که درد نیست. یا هست و من نمی دونم.

درد اینه که زنی تو سن بیست و شش سالگی با بچه های چهارقلوی دو ماهه، بیوه بشه.

که شوهرش بره تو پارکینگ ماشین رو بشوره؛ در اثر گازگرفتگی خفه بشه و ...

سردمه. اما بچه ها رو تو بغلم گرم نگه می دارم. چهار تایی جیغ می کشن.

امشب چرا تموم نمی شه؟ هر شب چرا تموم نمی شه؟ شب چرا تموم نمی شه؟

 

پی نوشت: راستش رو بگو، حتا وقتی خوب نیستی. از تو غیر از راست شنیدن ...

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 23:28  توسط ساقی   |