آب روان
بر آینه اش درختان بید را نقش می کرد
بیدهای مجنون گیسوانشان را بر آب می ریختند
سواران اسبان سرخ با شمشیرهای برهنه سوزان از میان بیدها
به سوی غروب می گذشتند
ناگهان
همچون پرنده ای با بالهای زخمی
سواری از اسبش سرنگون شد
فریاد نکرد،
از پس سواران، صدایشان نکرد
تنها با چشمانی پراشک
به نعلهای درخشان اسبها که دور میشدند نگاه کرد
چه بینوا بود!
چه بینوا بود که دیگر بر یالهای اسبان چهارنعل نخواهد آرمید
و در میان جنگجویان سفیدپوش شمشیر نخواهد رقصاند
صدای نعلها، پرده پرده دورتر میشود
و سواران در غروب ناپدید میشوند
سواران، سوران، سواران اسبان سرخ
سواران اسبهای بادپا
سواران اسبها...
سواران ...
سوار...
سو...
عمر همچون سواران اسبهای بادپا، گذشت!
صدای آب روان خاموش شد
سایه ها ناپدید شد
نقشها رنگ باخت
پرده های سیاه بر چشمان آبیرنگش فروافتاد
و بیدهای مجنون
بر گیسوان طلاییش
خم شدند
گریه نکن بید مجنون
گریه نکن
پابند آینه آبهای تیره نشو
پابند مشو
گریه نکن
شعر از ناظم حکمت نقل از آراز
پی نوشت: این مقاله ارزش خوندنش رو داره

