یه مرد چاق و سفیدرو با موهای لَخت که یه شلوارک و یه تاپ پوشیده و شُرشُر عرق می ریزه. خیلی هم شلخته ست. یه قالب بزرگ یخ آورده گذاشته رو مبل و نشسته روش. یه قالب هم گذاشته زیر پاش. اما همچنان عرق می ریزه و الخ
آرتا و اروند یکصدا می گن: این آقا عمرضا (عمو ممدرضا) نیست هااااا. یه آقای دیگه ست. اگه بگیم عمرضاست ناراحت می شه. آخه خیلی بی ریخته.
پی نوشت: اولین باری که این تبلیغ رو دیدن، همزمان گفتن: مامانیییی ببین عمرضاااااست. از قضا ممدرضا هم خونه ی ما بود و ... . بعدن بهشون گفتم که مامانی اون فقط شبیه عمرضاست. اگه اینطور بگین عمرضا ممکنه ناراحت بشه.
پی نوشت ۲: یه روز "بابایی" با دوستاش سوار یه پیکان ۵۷ داغون شده بود. کاوه گفته بود: آقا این ماشینتون عجب ...خمیه! بچه ها با آرنج زده بودن بهش که مرتیکه این چه حرفیه می زنی. کاوه جمله ش رو اینطور تصحیح کرده بود: خب ببخشید! آقا این ماشینتون عجب ...خمی نیست.
پی نوشتِ همین طوری: بی خیال! این نیز بگذرد!
