اونها رو زمین راه می رن و تو آسمونها سیر می کنن. لحظه های ناب، بهشون امکان کشف خودشون رو می ده. "خود"ِ حقیقی، که تا اون موقع ازش غافل بودن.
دختر، جسوره و حقیقی. پسر، احساس می کنه در مقابل دختر، اعتماد به نفس کافی نداره. سعی می کنه حرفای قلمبه و مهمی بزنه. و از عهدی که با خودش بسته حرف می زنه: که "اون شب"، تنها شبِ اونهاست و بعد از اون همدیگه رو نخواهند دید.
اما محض اینکه زمانِ رفتنِ دختر فرا می رسه، پسر همه ی حرفای خودش رو درباره ی عهدِ دیگر ندیدنِ دختر، مزخرفات می خونه و ازش می خواد که باز همدیگه رو ببینن.
دو نفر که عاشق هم هستن، برای اینکه عشقشون پایدار و فزاینده باشه، لازم نیست که ترک دیار کنن و با هم زندگی کنن.
برعکس، برای فرار از روزمرگی که ممکنه در نهایت سبب تنفر اونها از هم و بی ثباتیِ هر کدوم بشه، هر یک به زندگیِ روزمره ی خودشون می پردازن. دور از هم زندگی می کنن و در عین حال لحظه های نابی رو برای هم می سازن که هر چند اندکه، اما به ابدیت می رسوندشون.
"قبل از غروب" رو ببین.
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 13:21  توسط ساقی
|

