تبليغاتX
اورمزدان - زنده باد "جریان"!

اورمزدان

 

وقتی بچه بودم و می رفتم مدرسه ـ به ویژه وقتی قرار بود از مقطعی به مقطع دیگه برم، مهیج ترین بخش یه سال تحصیلی برام روز اولش بود و سخت ترین روز، آخرین روزش.

برام خیلی هیجان انگیز بود که روز اول کنارِ چه کسی و چه کسانی قرار می گیرم. بخشی ش شانس بود و بخشی ش هم چیزی غیر از شانس که آدمها رو به سمت هم می کشوند.

بعد از چند روز که ناظم می اومد بچه ها رو به ترتیب قد تو کلاس مرتب کنه، وقتی بغل دستی ها از هم جدا می شدن، خیلی سختشون بود. هر چند فقط چند روز بود که همدیگه رو دیده بودن و حتا شناخت کافی نسبت به هم نداشتن. گاهی واسه اینکه با هم باشن، کلک می زدن و مثلن واسه اینکه قدشون رو کوتاه نشون بدن یا بلند، تنشون رو سُر می دادن زیرِ نیمکت، یا اینکه کاملن صاف می نشستن. و اگه جاشون عوض می شد، چه بسا با دیگرانی که بعدن همنشین می شدن، خیلی دوست تر و اخت تر می شدن.

 

پی نوشت: مسخره ست که بگم نمی دونم چی شد که یادِ این خاطره افتادم.

پی پی نوشت: خوب که فکر می کنم می بینم هیچ کس به هیچ بهانه ای حق نداره جلوِ حرکت کسی رو بگیره.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 23:8  توسط ساقی   |