تبليغاتX
اورمزدان - حکایت اورمزدان 2

اورمزدان

من و بالابلند روزگار سختي مي‌گذرانديم. سخت و خوب. بيماري من و سربازي او همزمان شده بود. با هم بودن‌هامان خلاصه شده بود در پنج شنبه‌ها و جمعه‌ها.

كم‌خوني من به حد تالاسمي رسيده بود. توان كار نداشتم. بالابلند هم كه گرفتار پرچم شده بود و ... غم ناني كه بود و نداشتيمش.

روزگار سخت مي‌گذشت و خوب.

تومور سراسرش را گرفته بود. دكترها گفتند نگهداشتنش ريسك است. بايد عمل شود و احتمال برداشتن كل رحم زياد است. سرگيجه‌ام گرفت. مزخرف بود. هر چه مي‌گفتند مزخرف بود. اين را دلم مي‌گفت. همان روزها كه ماليخوليا در من ريشه دوانده بود.

اورمزد را سالها در دل پرورانده بودم. مگر مي‌شد همه‌اش ماليخوليا باشد:

نباتي رويان

مامم بخوان!

از آنك اهورامزدا را در دل مي‌پرورانم

و نه ماه و نه روز و زياد طول بكشد نه ساعت ديگر

زايش كه نه!

مي آفرينمش.

نباتي رويان

مامم بخوان

و مگو ماليخوليا در من ريشه دوانده است.

بيم انديشه‌هاي زشت نمي‌گذاشت آن روزها اين رازها را با بالابلند در ميان بگذارم. گفتنش به معني آشفتنش بود. ماليخوليا نزديك يك سال در من ماند. كم‌خوني رمق از من ربوده بود و هر روز مي‌ربود. و من نقش ايستادگي ايفا مي‌كردم. ايستادگي و خنده و زندگي.

در روزهايي كه شيدا با تمام شيدايي‌اش تنها همدمم بود. و تمام آنچه را گفتنم نمي‌آمد از نگاه دزديده‌ام مي‌خواند...

پي‌نوشت 1: حكايت همچنان باقي است

پی نوشت ۲: حکایت اورمزدان ۱

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم خرداد 1385ساعت 12:23  توسط ساقی   |