تبليغاتX
اورمزدان - عصیان

اورمزدان

میکروفون رو تو دستش گرفته بود و داشت تمرین مصاحبه می کرد.

جلوِ بابا ایستاد و خیلی با اعتماد به نفس گفت: اسمت چیه؟

ـ مهرانِ انصاری، شما اسمت چیه؟

ـ آرتا انصاری

رفت سراغ داداشش: اسمت چیه؟

ـ اروند انصاری

اومد پیش مامانی. اسمت چیه؟

ـ ساقی لقایی

و بازی یه دور دیگه تکرار شد. و من دلم گرفت. خیلی خوردنی شده بود. و من دلم گرفت. و من برای اولین بار از دوقلوهای شیرینم که تکامل روحشون رو به همه چی ترجیح دادم، احساس فاصله کردم.

مهران دید که چشم من راه گرفته. آرتا برای بار سوم رفت پیش بابایی: اسمت چیه؟

ـ بابا مهران

ـ نه! انصاری نگفتی!

و خنده ی مستانه ی مهران انصاری رفت رو هوا (سرمستی ش صرفن از شیرینیِ آرتا بود و بس).

فرستادش سراغ من و چشمکی زد، یعنی که منم بگم مامان ساقی. و آرتا بازیِ بانمکش رو تکرار کنه.

از جوابِ احتمالی آرتا ترسیدم شاید؛ که کمی جدی تکرار کردم: ساقی لقایی

چه تلخ بود واسم این بازیِ بانمک. هنوز سه ساله شون نشده که دارن تفاوتشون رو با مامانی درک می کنن. با من! منی که داعیه ی نقش داشتن تو آفرینششون رو دارم.  تفاوتی که نامِ رسمی شون ایجاد می کنه. نامِ رسمی ای که از این به بعد (از سه سالگی که سنِ ورودشون به جامعه ست) تو اجتماع هویت اونها رو تعیین می کنه.

و من درست در زمانی که تقریبن هیچ وقتی برای خودم ندارم، یادم می افته که چقدر تنهام و هوسِ عصیان می کنم.

+ نوشته شده در  شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 23:8  توسط ساقی   |