تبليغاتX
اورمزدان - باد و گرگ

اورمزدان

سال ۷۸ این روزا مست ساز باد و رقص ساقه های گندم بودم. انگار آتشی داشت زیر خاکستری که من بودم، جوونه می زد.

اون روزا روحم بدجوری سرگردون بود. بقیه م هم در دست توفان. تنها بودم، اما رها نبودم.

بد روزایی بود. بره دیگه بر نگرده. تو راه برگشت بودم که شنیدم دانشگاه تهران شلوغ شده. ۱۹ تیر تو کوی بودم و ...

حالا سال ۸۷ شده و دارم می رم که رقص ساقه های گندم رو ببینم وقتی که باد پیر ساز می زنه براشون.

روحم زخم عمیقی خورده و بقیه م داره آرام آرام نفس می کشه. جوری که به قول شهاب دل آهو تو دشت نلرزه از صداش.

دارم دوستای کوچولوم رو می برم به تابستونای کودکی هام. به باغها و مزرعه های پدربزرگام. به تنورِ خاموش شده ی مادربزرگام. به خاکم.

شاید نشه امسال برم کوه، ییلاقِ گله. شب رو اون بالا بالاهای بزقوش بگذرونم و دستم رو که دراز کنم، ستاره بچینم. دو ساله که بدجور هوسش رو کردم. همه چی رو مهیا کردن برام مردایِ کوهستانیم. من نتونستم برم.

شاید بچه ها که بزرگتر بشن، سالِ دیگه، چند شب رو دور از آدما کنار گاومیشا و گوسفندا، زیر سقفِ آسمونش گوشم رو بسپرم به آمیزه ی صدای باد و گرگ. چشمام رو ببندم و بی هیچ فکری بلغزم تو بغل طبیعت.

شاید ۱۸ تیر امسال هم تو راه برگشت باشم و کاش آتشی باز زیر این خاکستر جوونه بزنه، تو این روزای تلخ.

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 0:11  توسط ساقی   |