زنی دیوانه ام می پندارد.
طب نوین، به جای اگزازپام
سکص تجویزم می کند.
سقوط می کنم از فراز قاف
و می غلتم تا سواحلِ آبیِ آنتالیا
در حلقه ی مردانی که رنگین کمان نیستند.
جواب نمی دهد این درمان:
رحمم را می فروشم به زوجهای ابتر؛ به بهای لبخندی.
اینجا خانه ی من نیست.
خاکِ سردِ تبت، هُرمِ تنم را می خواهد.
کوله پشتیِ قهوه ای ام را به دوش می اندازم
رنگ چشمهای کودکانم را به یاد می سپارم
و می روم:
تنها و پیاده.
+ نوشته شده در دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 8:4  توسط ساقی
|

