تبليغاتX
اورمزدان - به بهای لبخند

اورمزدان

زنی دیوانه ام می پندارد.

طب نوین، به جای اگزازپام

سکص تجویزم می کند.

سقوط می کنم از فراز قاف

و می غلتم تا سواحلِ آبیِ آنتالیا

در حلقه ی مردانی که رنگین کمان نیستند.

جواب نمی دهد این درمان:

رحمم را می فروشم به زوجهای ابتر؛ به بهای لبخندی.

اینجا خانه ی من نیست.

خاکِ سردِ تبت، هُرمِ تنم را می خواهد.

کوله پشتیِ قهوه ای ام را به دوش می اندازم

رنگ چشمهای کودکانم را به یاد می سپارم

و می روم:

تنها و پیاده.

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 8:4  توسط ساقی   |