هر چند وسط هفته بود، اما تقارن تولدش با روز مادر، یه جا جمع کردنِ بچه هاش رو راحت کرده بود.
تو زندگیم کسی رو ندیدم که به اندازه ی اون نماز بخونه و از تعلقات مادی دور باشه. اونقدر، که دیگه به عقیده ی خیلی از متشرعین، از اون ور بوم افتاده. اما چه کنه؟ وقتی هیچ گریزگاهی نداشته و نداره!
اونقدر متعصب و کله شقه که خدابیامرز بابابزرگ هم کم پیش می اومد که سر به سرش بذاره.
یه بار تو جوونیهاش به خاطرِ اینکه بابابزرگ حواسش نبوده که خانوم خانوما افطاری نخورده، چهار روز بدون سحری و افطاری روزه گرفته بود.
یا واسه اینکه بابابزرگ حواسش نبوده که بهش انار تعارف کنه، الان نزدیک ۴۵ ساله که میوه ی مورد علاقه ش رو نخورده. در حالیکه بابابزرگ حدود ۱۶ ساله که رفته سفر اون دنیا.
تو عروسیش واسه اینکه دلش نمی خواسته بزک دوزکش کنن، چنان با چادر رو گرفته که تاج کرایه ایِ عروس شکسته و بابابزرگ مجبور شده کلی خسارت بده. تو عروسیِ دخترش هم (در زمان حکومت پهلوی) واسه اینکه خونواده ی داماد مهمونیِ مختلط گرفته بودن تو تالار، همه ی فامیل رو نگه داشته خونه و هر چی تخم مرغ تو محله شون بوده، خریده و شام به همه نیمرو داده.
ده سالگیش واسه اینکه جسارت خودش رو محک بزنه، چنان زده تو گوش پسری که قلدرِ محل بوده، که پسره فرار کرده و دیگه هیچ وقت جرئت نکرده پا بذاره تو باغشون.
یه بار دیگه هم هفت هشت ساله که بوده، پسر جوونی که تحمل نداشته تا دستشویی برسه، اومده تو باغشون و خرابکاری کرده پای یکی از درختا. وقتی برگشته که وسایلش رو از پشت سرش برداره، دیده کلاهش سنگینه. دختر کله شق و یاغیِ اون روزا، چنان توی کلاهش رو مزین کرده بوده که طرف دیگه هوس نکنه تو باغِ کسی خرابکاری کنه.
و این دخترک، و این زنِ جوون، و این پیرزن، نگفته ها و نهفته هایی داره تو دلش که من خط به خطش رو می دونم. تمامِ آسمونهای بی پروازش رو از برم.
دیروز دختراش دورش بودن. و نوه هاش. و نتیجه هاش. وقتی نورِ شمعا از پشت عینکش افتاده بود، تو چشم چپش "عزیز"ش رو دیدم که بچه بود و می دوید. انگار نه انگار که سه ساله عین یه تیکه گوشت افتاده رو تخت و توانِ تکون خوردن نداره. و تو چشم راستش، "ایرج"ش رو دیدم. داشت به عشقِ دختر همسایه آهنگای عاشقانه رو با سوت می نواخت. انگار نه انگار که بیست سال پیش تو دربندیخان گم شد و ...
من عاشقِ این زنم. خیلی آرزوهای سوخته داره که من باید بهشون برسم. و خیلی شرابهای نخورده، که من باید سر بکشم.
اما مامان بزرگ! من باید برم. دنبالِ همون نشونه که گم شد. پیداش که کنم، به معنای شرف قسم که برمی گردم و لاجرعه سر می کشم، همه ی شرابهای نخورده ت رو. پیداش که کنم!

