تبليغاتX
اورمزدان - آرام؛ مثلِ آبیِ دریا

اورمزدان

محکم بغلم می کنه و تو گوشم می گه: آروم باش! آرومِ آروم! مثلِ آبیِ دریا.

اون فاصله ها رو ضرب در صفر می کنه.

طلوع می کنم یک روز؛ آرومِ آروم، از کنارِ آبیِ دریایی که تویی.

حالا باید بخوابم، عمیق! بیدار که بشم، ابرای یخ زده ی پاییز رو بنفش می کنم.

این بار وقتی بغلت کنم، آروم می شی. خستگیِ کهنه ی گرده هات رو می گیرم. دیگه اشک رو گونه هات سر نمی خوره که ببوسمشون. دیگه یه لبخند جاویدان می شی. درست همون لبخندی که خدا تو صورتت نقاشی کرده.

پی نوشت بی ربط: دیگه مشهد نمی رم. اگه برم واسه خاطر دوستاییه که تو این سفر پیدا کردم. پامو تو حرم رضا نمی ذارم تا وقتی که چنین مصادره شده به دست "آقا"ها، "آقا زاده" ها، و "آقازده"ها.

پی نوشت تلخ: این تلخی از جامعه ایه که توش زندگی می کنیم. چه کنم! چشمام رو ببندم تا نبینم؟ عکسها مدتی پیش دست منم رسیده بود. چنان خشکم زد که نتونستم چیزی بنویسم راجع بهش. اسپارترا نوشت.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 2:38  توسط ساقی   |