تبليغاتX
اورمزدان - گردآفرید نام آور

اورمزدان

این مثنوی، در واقع بازخوانی ماجرای زنجانه. من از اینجا نقلش می کنم:

دختری خوبروی در زنجان
بود یکچند از قضا مهمان

باوقار و متین و پر شر و شور
بود چشم بدان ز رویش دور

در پیِ علم و صلح و آزادی
دور از آشیان و آبادی

دوست با هر که همصدایش بود
دختر و پور، زیرِ چرخ کبود

ناگهان مردی از قبیله ی غیر
به درآمد به رویش از در خیر

که چنین خوبروی دخترکی
دخترِ بانشاط و بانمکی

نیست شایسته گردِ او پسران
جمع گردند، جمعِ بی خبران

انجمن نیست جای چون تو گلی
گلِ شایسته و خوش آب و گلی

شده ای نقل محفلِ پسران
شده پرونده ات وزین و گران

چاره ای جوی تا رها بشوی
راه این است تا به ما گروی

دختری خوبروی و طنازی
از چه با ما نداری انبازی؟

دل و دینم ببرده روی مَهَت
می کنی دوری از من از چه جهت؟

گر شوی یارِ من، نگارینم!
به فدایت همه دل و دینم

یار شو با من ای مثالِ جمال
به یکی صیغه می شویم حلال

خانه ام با وجودِ اهل و عیال
گر چه همیشه هست در اشغال،

دفترِ کارِ من به دانشگاه
می شود وصل گاه این "من و ماه"

قصه ی عشقِ ما شود ماتم
گر بدانند عالم و آدم

هیچ کس را خبر نباید کرد
ور نه عیش وصال گردد درد

مردکی در ردای استادی
بر گرفت از وجود او شادی

گفت دختر، که یا "حسن مددی"
بهرِ این مدعات، کو سندی؟

دختری پاک و بی ریایم من
دل مردان همی ربایم من؟

نیست کاری مرا به جنس ذکور
می روم سوی هر چه اهل شعور

فرق نبُود میان مرد و زنی
وصله ای اینچنین به من بزنی؟

گفت استاد "من بگفتم قال
خواه پندش بگیر، خواه ملال"

مرد و زن هست آتش و پنبه
بکَن از گوش خویش، این پنبه

دخترک نزد دوستانش رفت
گفت آنچه میانشان می رفت

حیله ای ساز کرد و سویش رفت
آتش عشق، صورتش می تفت

پیرهن چاک کرد آن استاد
کوس رسوایی اش ز بام افتاد

هست امروز، عصر اینترنت
فیلمش آمد به روی صفحه ی نت

یوسفش خواند اهل شرع و ریا
که زلیخا به او بگفت "بیا"

کاسه افتاد و عرش هم بشنید
آن صدایی که گشته بود پدید

که زلیخا نبود آن دختر
بود گردآفرید نام آور

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 9:12  توسط ساقی   |