سر فخر رازی رو به روی دانشگاه تهران پر پلیس بود و ماشین های گارد ویژه. انگار تجمع قرار بود اونجا برگزار بشه. تو خیابون قدس هم بودن تا نزدیکای طالقانی. اما بعد همه چی نسبتا عادی بود تا نزدیکای هفت تیر که حسابی ترافیک بود یک ربع از 5 گذشته بود که رسیدیم. اما انگار خبری نبود. دنبال آشناها که می گشتی به جای همه شون پلیس می دیدی. از پلیس راهنمایی و رانندگی گرفته تا لباس شخصی ها. به یمن تجمعات زنان این روزها به جز درجه دارهای زن خواهرانی باتوم به دست و بدون درجه بعضا با مانتو هم دیده می شن که به نظر می رسه از خواهران منکرات باشن.
خیلی فحاشی می کنن. از همین لحن حرف زدنشونه که می گم منکراتین. انگار که مثلا چند نفر خانم و آقا رو که نسبتی با هم ندارن گرفتن و بردن منکرات دارن ارشاد!! می کنن. درست همونطوری حرف می زدن.
البته یه پلیس مرد فحاش هم بود. به گمانم کمی کله گنده بود. درجه ای نداشت اما به بقیه دستور می داد. به دخترا می گفت: برین گم شین. زنیکه اینجا چه غلطی می کنی؟ دختر جوابش رو داد: کار می خوام. آزادی می خوام. جواب داد: بی عرضه به کسی چه مربوط که بیکاری؟ اگه عرضه داشتی کار پیدا می کردی.
و اینجا بود که من فهمیدم بعضی معضلات از جمله بیکاری رو باید رفت پیش پلیس حل کرد!!
سراسر میدون بی قواره هفت تیر رو زنان و مردانی پراکنده پر کرده بودن. وقتی ما رسیدیم اسپری های متنوعی تو هوا پخش بود. سرفه مون در اومده بود. دختری که بیش از بقیه استنشاق کرده بود دنبال راهی برای بهبود وضعیت و نفس کشیدن می گشت. مردی بهش گفت اون طرف پارک آب هست بیا نشونت بدم. با تحکم به دختره گفتم نرو. دنبالش نرو! دختره شستش خبردار شد و نرفت و اون اقای محترم! هم فهمید که دیگه مهره سوخته ست و باید جاشو عوض کنه. اینها هم تو هفت تیر کم نبودن امروز بعد از ظهر.
وسط میدون تو چمن کوچک محصوری چند تا دختر یار دبستانی می خوندن. عکاسی چند تا عکس ازشون گرفت. یهو یه پلیس اومد جلو دستش رو به حالت خفه کردن گذاشت پس گردنش و مثه یه بره بلندش کرد و به شدت پرتش کرد: برو گمشو عوضی.
البته بعضی پلیسها هم که تعدادشون کم نبود ظاهرا مودبانه برخورد می کردن: خانم لطف کنید اینجا رو ترک کنید. پارک تعطیله. مسیرتون رو تغییر بدید الان نمی شه از هفت تیر رد بشید ...
دوربینها هم که تقریبا به تعداد خود حضرات بود.
می گفتن حدود 40 تا از بچه ها رو بردن. زن و مرد. زدن و بعضی ها رو لت و پار کردن بعد بردن. ندیدم فقط شنیدم. یک ربع تاخیر سبب شد نباشم و نبینم.
انگار یه جورایی تجمعاتی که درباره حقوق زنه براشون وحشتناکتره. تو تجمعات دانشجویی اینطوری نبود. هیچ وقت. پلیس خیلی هوشیار شده. وبلاگ می خونن. سایت می بینن. اس ام اس چک می کنن. از همه برنامه ها خبر داشتن. خیلی بیشتر از خود بچه ها. تعدادشون اینو نشون می داد. اغراق نیست بگم دو برابر یا سه برابر تجمع کنندگان بودن. جنبشی که در زنان ایران به وجود اومده با این چیزها مسکوت نمی شه. این جنبش بدون جدال اگه پیش بره. اگه تئوریزه بشه و درست روش فکر و تحقیق و کار بشه، اگه به دور از جنجال هدایت بشه به نظرم بهترین راه برای نهادینه شدن دموکراسی در ایرانه. هرچند تا همین حالا هم به نظر می رسه که عرف خیلی جلوتر از قانون پیش رفته. بخش بزرگی از این جنبش آرام رو مدیون دانشگاه آزادیم. دخترانی که از دورترین شهرها به دورترین شهرهای دیگر رفتند و در دانشگاه آزاد درس خوندن، هرچند خیلی هاشون بیکار موندن، اما تنها دستاوردشون لیسانس سر جهاز نبود. اونها با خودشون آشنا شدند. مطالباتشون رو درک کردند. تحصیل دانشگاهی دختران ایرانی دستاوردی بزرگ برای جنبش زنانه و پایه ای استوار برای تحولات اجتماعی بزرگتر.
پی نوشت ۱: وقت نشد ماجرای تیتر رو بنویسم. تاکسی هایی که امروز بعدازظهر از هفت تیر میگذشتند هاج و واج به زنها نگاه می کردند و گاه پرسشگرانه بوق می زدند. زنی از آن میان می گفت: آزادی! هزاران نفر. یعنی یه روز یه تاکسی پیدا میشه تا هزاران نفر رو به سوی آزادی ببره؟

