چند لحظه نفس ها حبس شد و بچه ها به هم نگاه کردن و بعد هم سرشون رو پایین انداختن.
یعنی چند نفر مثه من داشتن جوانب امر رو می سنجیدن؟ فکر نمی کنم تعداد زیادی باشن.
دکتر چند لحظه بیشتر منتظر جواب نمی موند. باید زودتر تصمیم می گرفتم. دستم رو بالا ببرم یا نه؟
بچه ها رو می ذارم پیش مامان. نهایتش ۲ هفته می شه. جنگ از تجربه های لازم برای کار منه.
همزمان با شاهین دستامون رفت بالا.
ـ چه خوب! عالیه! خیلی خوبه
این واکنش بالابلند بود. واکنشش خیلی شجاعانه بود. ازش ممنونم به خاطر این اظهار نظر. خیلی دموکراتیک بود.
ـ بیخود! پیشنهاد دهنده ها خودشون زحمت بکشن برن. خجالت نمی کشن تو رو با دوتا بچه می خوان بفرستن!
این واکنش مادر بود. انتظار دیگه ای هم نداشتم.
پدر اما مثل همیشه صبر کرد تا ببینه موضوع چقدر جدیه تا بعد اظهار نظر کنه. و بعد اظهار نظر دیپلماتیکش رو ارائه داد: فکر می کنم بهتره فعلا وقت بیشتری برای بچه ها بگذاری تا کمی بزرگتر بشن.
سفر به لبنان مثه اینکه در حد یک نظرسنجی شخصی موند. بعد از من و شاهین خیلی ها داوطلب شدند که اگر بنا باشه امکان این ماموریت پیش بیاد از ما دو نفر که عیالواریم واجد شرایط ترن.
دلم می خواد خبرنگاری در جنگ رو تجربه کنم. اما کاش جنگی پیش نمی اومد که من دلم چنین تجربه ای رو بخواد.
پی نوشت: وقتی برج دوقلو تو آمریکا فروریخت یکی از بزرگان روزنامه نگاری محض شنیدن خبر گفت: آخ جووووون! هیچ چیزی به اندازه ذات "خبر" براش اهمیت نداشت در زمان این اظهار نظر. ایمان دارم! اما ذات خبر هیچ وقت برای من چنین ارزشی نداره. مطمئنم!

