«جان دو طفلم را کف دستم گرفتم و گريختم. پاي پياده از سرزميني که از آن من نبود و من از آن نبودم. قانون که نمي تواند تکه تکه ام کند و هر پاره ام را به دياري بفرستد. حتما قانون گذاران کشور من هم انسانيت دارند. وجدان دارند. دين دارند.
اول خدا کمکم کرد که بچه هايم خوراک حيوانات درنده ي دشت و بيابان نشدند و بعد سربازهايي که اگر نگذاشتند بگذريم از راه، بيراهه را نشانم دادند و لقمه ناني را درون بقچه ام گذاشتند.
به ايران که رسيديم، رمق نداشتيم. نيمه جان بوديم.»
اول خدا کمکم کرد که بچه هايم خوراک حيوانات درنده ي دشت و بيابان نشدند و بعد سربازهايي که اگر نگذاشتند بگذريم از راه، بيراهه را نشانم دادند و لقمه ناني را درون بقچه ام گذاشتند.
به ايران که رسيديم، رمق نداشتيم. نيمه جان بوديم.»
قلبش هزار تير هم که خورده باشد، سير نيست از زندگي. مي خواهد بسازد آن را براي خودش و بچه هايي که هر کدام يادگاري بي نام و نشانند از سرزمين هاي همسايه. مي خواهد همچنان مادر بماند و براي کودکانش پدري هم بکند. مي خواهد بپرورد آنها را. مثل ماده شيري به دندان بکشد و بزرگشان کند. مي خواهد مرداني بسازد از فرزندان پدراني که نماندند يا نخواستند بمانند.
+ نوشته شده در سه شنبه هفتم شهریور 1385ساعت 13:56  توسط ساقی
|

