که در ساحل نشسته شاد و خندانید
یک نفر در آب دارد می زند فریاد ...
"نجاتم دهيد! من از مرگ و طناب دار وحشت دارم... "
"يک انسان از تبار شما هستم. نميخواهم بميرم. اما الان جسم بي روحي هستم که ترس طناب دار، خنده وشادي را از يادم برده است. خيليها به من مي گويند که تو اين همه معروف هستيد، هنوز در زندان هستي؟ از زندان سختتر به همه آنها بگوييد من دوباره در يک قدمي مرگ ايستاده ام. من مثل همه شما از مردن مي ترسم. کمکم کنيد تا اين آخرين نامه من نباشد.
همنوعان، انسان دوستان!
پدر و مادر عزيزم و برادر معلولم که خيلي نگران من هستند، هميشه دلشان به حمايتهاي شما گرم بوده است. من خيلي وقتها با خودم فکر ميکنم، کاش زندگيم طور ديگري پيش ميرفت. کاش مي توانستم، درس هاي پيش دانشگاهي را تمام کنم. کاش مجبور نمي شدم کار کنم و به مستخدمي خانواده شوهرم در بيايم. کاش به حد جنون نرسيده بودم. ولي من خيلي عذاب کشيدم و خيلي اذيت شدم. من واقعا قرباني هستم. و الان همين قرباني را ميبرند تا با طناب دار اعدام کنند. اين سرنوشت لايق من نبوده و نيست.
من در اين روزهاي وحشت و ترس، دوباره دست ياري به سوي شما دراز مي کنم. از همه مطبوعات و رسانه ها و همه مردمي که از من حمايت کرده و گفته اند کبرا نبايد اعدام شود تشکر مي کنم. اينبار شايد براي آخرين بارميخواهم، آخرين اقدامات لازم را بکنيد تا واقعا اعدام نشوم و شايد آزاد شوم. من آزادي را دوست دارم. در روياهايم به آزاد شدن و زندگي خوب بعد از آن فکر مي کنم.
من به اندازه کافي رنج کشيده ام، کمک کنيد تا کابوس وحشتناکي که خيلي وقت ها در خواب ديده و از ترس جيغ زده و از خواب پريده ام، عملي نشود. کمک کنيد از مرگ نجات يابم. هر چه مي توانيد بکنيد، وقت تنگ است و روزها از پي هم سپري مي شود و هر تيک تيک ساعت، براي من صداي نزديک شدن طناب دار است. لطفا کمکم کنيد! من از مرگ و طناب دار وحشت دارم. من از طناب دار و جرثقيل نفرت دارم. من مي خواهم زنده بمانم. تمام راه هاي ديگر به روي من بسته است. کسي به داد من نمي رسد. تنها اميدم به مردم و همنوعانم است. دلم مي خواهم پدر و مادرم را بغل کنم.
در پايان از زحمات خانواده ام و همه کساني که براي نجات من تلاش مي کنند متشکرم.
کبري رحمانپور از زندان اوين
شهريور 1385"
این صدای زنی است که قراره چند روز دیگه اعدام بشه. میخواد زندگی کنه. میخواد نفس بکشه.
این صدای زنی است که در ۱۷ سالگی توسط پدرش در واقع فروخته شده به خانواده ای تا اگه ظرف مدت سه ماه پسندیده شد همسر مردی بشه که از پدر خودش هم بزرگتره. تو این مدت چند بار مورد تجاوز اون مرد قرار گرفت و مورد تحقیر مادرش. هر وقت خواست حرفی بزنه صداش خفه شد. واکنش پدرش این بود که زودتر به عقد اون مرد درش آورد. چند وقت بعد اون مرد کنار خیابون از ماشین پیاده ش کرد با ۲۰ هزار تومان پول.
باز هم برگشت. التماس کرد که بمونه. باز هم صداش رو نشنیدن. این بار دیوانه شد و نتونست تحقیرهای مادر پیر اون مرد رو تحمل کنه.
حالا میخوان اعدامش کنن به خاطر قتل اون پیرزن. به خاطر اینکه جون انسانی رو گرفته که با کمک چند نفر دیگه زندگی و جوونی و کرامت انسانی و همه چیز اون رو ازش گرفته بودن.
فروش فرزند، خرید شرطی همسر نوجوان، تجاوز به او، تحقیر و توهین و برده داری ...
چشم قانون ما اینها رو آیا می بینه؟ جرم کبری برآمده از این علتهاست.
http://irainc.org/text/etc/KobraRahmanpour/KobraRahmanpourFarsi.html
